خرید بک لینک
اره یک روز دیگه...وای دل تو دلم نیست واسه روز آینده وای باورم نمیشه!آریانا...امروز بابات از شدت ذوق داشت میمرد و مثل دو دفعه پیش حالت تهوع گرفت. میدونی چرا؟انگار یه روزنه برام باز شد. حتی اگر بابات بتونه دست خالش رو بگیره و ببره یه کشور دیگه واس درمان سرطانش، اون هم خاله ای که بیشتر کودکیش رو باهاش بوده، یا اگر بابات بتونه به اندازه خودش سهمی در خوب شدن دنیا برای نسل های بعد داشته باشه کارش رو تموم کرده.دیگ همین...امیدوارم رقم بخوره هرچی زودتر بهتر

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

اندک مهلتی دارم...در زمان حاضر تقریبا به هیچ کاری جز کارهام نپرداختم. به نظرم وقتش بود. دیشب خیلی منتظر امروز بودم و در زمان حاضر تونستم قدم بزرگی بردارم. میدونی چرا اینجا مینویسم؟یه بخش بزرگیش بخاطر اینه که روز آینده روز یادم نره روزگاری کجا بودم. یادم نره که اعتبار به راحتی ساخته نشده. یادم نره چقدر برای چیزی که بهش رسیدم تلاش کردم و از روز اول با چه هدفی این کارو کردم.شب هایی بوده که گرسنه بخوابم؟ ارهشب هایی بوده که با درد بخوابم؟ ارهشب هایی بوده که از خیال پردازیم خوابم نبره؟ ارهخیلی شب ها

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

تموم شد. این دفعه واقعا تموم شد ولی ساختاری که راحت قابل توسعه باشه.آماده برای ویرایش های بعد.اما کمر دردم. راستش انقدر سردردم و سرم گرفته که انگار خستگی این 1.5 سال همه باهم اومده سراغم. خیلی چیزا میشه ساخت و خیلی کارا میشه کرد ولی یاد گرفتم بعضی اوقات باید مسیر رو برای ادم های دیگه هم بذاری و فقط در تخصص خودت بهترین باشی.راستش از شدت سردرد چشمان خشگم رو که حرکت میدادم سرگیجه میگرفتم. نوشتن حتی در اینجا واسم اینقدر سخت بود که ترجیح دادم قبلش کمی ریلکس کنم.اومد سراغم، کسی که ماه ها یا سال ها نی

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

درود، میدونی محور چیه؟تقریبا حرف تموم کردم و به همچیزی که تا این برهه از زندگیم بهش رسیدم پرداختم. واسه همین بابات دیگه چیز به‌روزی برای ارائه داخل وبلاگت نداره. پس نمیدونم چی بهتره بنویسم.اینجا مال توعه، پس با پست و محتوای بی ربط شلوغش نمیکنم. راستی نمیدونی قبل از دی ماه چقدر آدم میومدن اینجا و حتی ناشناس پیام میذاشتن. خیلی وقت هست که خبری ازشون نیست و این ناراحتم کرده. نگرانشونم...این روزها کارم یگم سبک تر شده، سعی میکنم بیشتر به استراحت بپردازم ولی خب سرگرمی های دانشگاه و زندگی هم زمان خودشو

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

صرفا جهت اطلاع. چای دبش به مبلغ 4.3 میلیارد دلار در زمان وقت به باد داد.که از این مبلغ میتونستیم معادل مصرف برق کل استان تهران رو در پیک مصرف در تابستان تامین کرد. این فقط یک نمونه بود که نه ربطی به تحریم داشت و نه به واردات و ...چه 14 سال تامین مصرف چای برای کل کشور رو پوشش میدادیم و چه برق کل استان تهران رو در پیک مصرفی استان تامین میکردیم بد نبود. حداقل جلوی خیلی از هزینه های ثانوی رو میگرفت. اما چی رو انتخاب کردن؟ پر کردن جیب یه عده بی سواد

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

دلم واس بعضیا تنگ شده.اونایی که خاموش پست هارو میخوندن و انرژی مثبت میدادن انگار بعد از دی ماه دیگه پیداشون نیست. بهای چی رو داریم میدیم؟نمیدونم...اما میخوام روحم رو شیمی درمانی کنم.از تمام آدمایی که داخلش شدن، افکارهای مسموم و دیدگاه های غلطی که جز ضرر چیزی برام نداشتن.دارم میرم واسه یه جا مصاحبه که میتونن از این فرصت استقبال کنن تا زیرساخت های کشور رو نسل توانمند جوان اصلاح کنن. اما من برای این کار افریده نشدم. من برای انجام کارهای سطحی نیستم و با این حال از اینکه بتونم روی زندگی خیلیا اثر بذ

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

یادم باشه پاکش کنم

وای خدا باورم نمیشه قبلا خالم بود حالا مادربزرگمم بهش اضافه شد! چرا باید اینهمه فشار و نگرانی رو دوش مادرم باشه! کجاست عدالتت!؟ اهااااااااااااااا نکنه این مرحله بعدی که بهت میگفتم؟ میدونی هیچجوره نمیخوام اصلا به مرحله بعدی برم غلط کردم. بخش زیادی از تمرکز و فکرم به مادرم رفته و اصلا تو این برهه از زندگی نمیخوام جز به چیزای دیگه مهم زندگیم که dead time دارن فکر کنم.

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

مبخوام برم پیش مادربزرگم. حالا که میدونه دیگ ماه آینده رو نخواهد دید. میخوام ازش بپرسم که چه کاری رو میخواسته انجام بده روی زمین و به هر دلیلی نتونسته.راستش بگم این چیزیه که اگر یه روز خودمم جاش بودم دوست داشتم به کسی ک در توانش بود بگم تا برام انجامش بده. البته نه از روی مسئولیت بلکه از روی علاقش به من. شاید مادربزرگم بخواد هرساله نذری بدم، چیزی که شدیدا بابات مخالفش. ولی اگر این خواسته اون باشه بابات واقعا جاضر به انجامش برای قشر واقعا نیازمند جامعه هست. میدونی بابات از مفت خورا متنفر. احتمال

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

هر انسان یک زندگیه. هر زندگی پستی و بلندی داره. هر پستی و بلندی میتونه بارها تکرار شه.ممکنه یک روز تو در پستی باشی و زمان آینده بلندی و ممکمه روزی که تو در بلندی باشی شخص دیگه ای در پستی. بهش فکر کن. فقط کافیه خودت رو جای اون زندگی بذاری، جای اون انسان. فارغ از جنسیت. فقط روح.اگر مجبور بودی یک شب به سوی مقصدت قدم برداری، اگر ناراحتی یا هراسان. توقع داری کسی از خواب بیدار شه و بیاد و به آغوش بکشت؟ یا توقع دازی شخصی پیدا شه و تورو به مقصد برسونه؟ تو فقط میخوای خودت مسیر رو اونطور که در روز روشن خ

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 15:05

صفحه بندی